تبلیغات
Avazak.ir
دلنوشته های یلدا
دلنوشته های یلدا
دوست عزیزم که به دیدن وبلاگم اومدی. امیدوارم با گذاشتن اسمت و اگه دوست داشتی نظرت خوشحالم کنی. *یلدا*
 
دوشنبه 12 اسفند 1392 :: نویسنده : یلدا

زمزمه ی آهنگ هجرت یادها

در گلوی صامت و خاموش فریادها

حریری سبز برافراشته بر زمین سرد

جوششی به پهنای خروش بادها

چشمه ساران غرق در وسعت دریای حسرت

دستانی تهی و شرمسار از بیدادها

چهره ها در هم کشیده ، رخ ها پنهان

دلها هراسان ز همه باید ها 

و شاید به خیالی محال و واهی

نگاهی پر امید ز شایدها

طوفانی به راه افتاده در همه خلق

در چینش بی بدیل همه باورها

 

یلدا...

 

IMG_332577911599793.jpeg





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


شنبه 9 آذر 1392 :: نویسنده : یلدا

 

رویاهایم را مقدس بدار

من امیدم همین هاست ...بدان

داشته هایم را دوست دارم اما

خواسته هایم را بیشتر

رویاهایم را بارها شنیده ای

برای شناخت من نه به آنچه هستم

که به آنچه میخوام باشم بنگر

هر آنچه که هستم

تلاش ناکام من بوده

برای بودن هر آنچه که باید باشد

مرا در رویاهایم جویا باش

در کنار برکه ای پر از نسترن و شقایق

زیر سایه ی بد مجنون

قلم و دفترم به دست و خیره به شاپرک

نسیم سفر دور دنیا می رود در پیچ وخم گیسوانم

سنجابی پنهانی در تماشای من است به گمانم

جز صدای پرندگان آزاد و

ملایم نسیمی

هیچ نیست ..

عطر بهار پیچیده در همه فکر و جانم

میتوانی ببینی ؟

رویاهای دلنشینم را ...

آهویی زیبا بدون ترس و آسوده

به کنارم بنشسته

میداند که او آرزوی من است

تا فرسنگها نشانی از انسان ویرانگر نیست

نه صدایی و نه حتی ذره ای نا پاکی

تا هست

سبز است و زیبا و

من

تنها دفتر و قلم توشه ی راه کرده ام

در سیر و سفر به سرزمین خیالم

مرا اینگونه ببین ..

زیر سایه روشن آفتاب و نم نم باران

به نظر تناقض زیبایی است

اما

در سرزمین رویایی من امکان دارد.

یلدا....

 

 





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


چهارشنبه 1 آبان 1392 :: نویسنده : یلدا

خدایا میدانم که میشنوی

نوای این ساز بشکسته و بد کوکم را

میدانم که میبینی همه زخمه های دل رنجورم را

میدانم که خوب میدانی

چه دردیست دور از دستان تو

در این وادی غربت

در این سرای غم.

خوب میدانی آدمیت را بهاییست سنگین

میدانم که میدانی چه دردی دارد

آنکه در میان همگان تنهاست

چگونه هنوز بودنم را با این همه رنج

جایز میدانی !!!

 این را نمیدانم ..

نمیدانم چگونه میتوانی صبر پیشه کنی

و نظاره گر باشی

که به خود میپیچم از این همه درد

رقص زبیایی نیست  خدایا

میدانم که میدانی

 

یلدا...





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


سه شنبه 30 مهر 1392 :: نویسنده : یلدا

آلیس

به خیالت سرزمین تو عجیب است ؟

عجیب تر از آن سرزمین من است

سرزمینی فریبنده و زیبا

همه چیز خوب است ، نه آنکه بد باشد

تنها عجیب است

اینجا مردمانی دارد

غریب تر از خرگوش قصه ی تو

اینجا آدمهای خیلی گنده رد میشوند از درهای خیلی کوچیک

درهایی اندازه سوارخ سوزن

برای آنها هچ دری نه بسته است نه کوچک

اما آدمهای کوچک از دروازه ها هم رد نمیشوند

میدانی چرا؟

آخر کفش آنها سنگ دارد

لنگ میزنند

تا کوچک باشی ، تا گنده نباشی

نمیتوانی از درها رد شوی

میبینی اینجا چقدر عجیب است ؟

معجونی داریم به نام شانس

که آن را هم هر کسی ندارد

باید جیب های گنده و پر داشته باشی و

وِرد دارا بودن را بلد باشی

آنوقت شانس هم داری

و میتوانی از سوراخ موش هم رد شوی

تعجب کردی؟

تعجب ندارد

اینجا هم سرزمین عجایب من است

مگر ما از سرزمین تو تعجب کردیم ؟

نه نکردیم

آخر خودمان عجیب تر بودیم

یلدا.....

 





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


شنبه 6 مهر 1392 :: نویسنده : یلدا

ساعت مچی ام خسته از این تکرار

جدا از دستم روی میز تحریرم

به نظرم تا بی نهایت ها خفته است

شاید مرا به سخره گرفته است

به تماشای بی هدف ثانیه ها

تیک، تاک چه نوای ملال آوری

دقیقه ها در پی ثانیه ها دوان

و من همچنان به تماشا نشسته ام

 

یلدا....

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


دوشنبه 11 شهریور 1392 :: نویسنده : یلدا

روزگار عجیبیست... آینه دلتنگ سنگ است

تیشه بر ریشه ی آدمیت میزنند

مهربانی چه بی رنگ است

یک قدم مانده تا بغض، یک قدم مانده تا اوج

به بلندای طاق آسمان، به روایت سکوتی شنیدنی

اشکها حاشا میکنند و دل میفروشند به بهانه ی عشق

مهر خموشی بر فریادها، به حکم اعدام ناشنیدنی ها

یک قدم مانده تا صبح، یک قدم مانده تا خدا

اشک کودکی تنها روانه از چشمه ی امید

روزگار غریبیست، بغضها میشکنند اما بی صدا

اشکها جاری میشوند و دلها رنجور

مهربانی را فروخته ایم، آدمیت را خاک کرده ایم

امیدها گرفته ایم و به دار آویخته ایم

یک قدم مانده تا صبح، یک قدم مانده تا او

طاقت بیاور ای انسان که به حکم آدمیت تنهایی

طاقت بیاور...

 

یلدا...

 





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


پنجشنبه 7 شهریور 1392 :: نویسنده : یلدا

 

ای کاش شاپرکی بودم رها از پیله ی تنهایی

اوج میگرفتم نه به قدر توان بالهایم که به قدر توان خیالم

نغمه سر میدادم و سرخوش از نسیم یاد تو

پل میزدم از خیال واهی تا نگاه حقیقی ات

کاش قاصدکی بودم در دست آرزوهای محالم

به نسیمی و سلامی راهی ام میکرد به سویی

ترسم از باد و باران نباشد هیچ

چون مقصدم دستان تو باشد

کاش مجالی داشتم برای رهسپار شدن

کاش میدانستی عطر حضورت نوریست بر اعماق تاریک جانم

امید دستان پر مهرت شده برق نگاه بر چشمان سیاهم

کاش میتوانستم داشته باشم ، ای کاشهای دل انگیزم را

کاش میتوانستم یک به یک پس بگیرم از سرنوشت

کاشهای زندگی ام را

کاش میتوانستم دیگر نگویم "ای کاش"


یلدا...






نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


پنجشنبه 7 شهریور 1392 :: نویسنده : یلدا
سلام دوستان خوبم
من واقعا عذر میخوام و ببخشین
مجبورم به اطلاعتون برسونم
وقتی شما عزیزان میخوایین برام کامنت بذارین
قبل از صفحه ی نظرات شاهد صفحه ای تبلیغاتی هستین
که در شان من و وبم و نوشته هام نیست
از همه تون عذر میخوام و تمام سعی ام رو میکنم
تا حل کنم و دیگه نباشه
خودم هم اعصابم بابتش خیلی خرابه .
بازم معذرت




نوع مطلب :
برچسب ها :


شنبه 26 مرداد 1392 :: نویسنده : یلدا

جرعه ای از جام هستی نوشیدم

چشم ز همه اغیار دگر پوشیدم

همه جهانم شد محضر یادت

چنان که تورا من به خیالم کوشیدم

سهم دستانم از باران عصر جمعه

آن خدایی که من از تو جوئیدم

دیده ام تورا خورشید عالم تاب

چنان که به مهر تو، از ازل جوشیدم

 

یلدا ....





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


سه شنبه 18 تیر 1392 :: نویسنده : یلدا

گلبرگی افتاده در حوض باغچه

بوی زندگی به طعم عطر خوش نان تازه

نم نم بارون

کودکی بی خبر از رنج فرداها

چقدر غرق آرامش

چقدر لذت بخش

آهنگی ملایم با کمی چاشنی غم

صدای سازی دلنشین آمیخته به صدای گنجشکای تو خیابون

یه نگاه تنها و کمی خیس و یه دل ....

یه دل رنجور و کم طاقت

و یک قلم ....

پر از جوهر و پر از حرف سکوت

یه قلم خسته که به آتیش میکشه صفحه ی سفید دفترم رو

اما نه با گفته هاش

که با همه حرفای نگفته اش ..

همه حرفای نشنیده شده که موند ته دل همون دل رنجور...

 

یلدا...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :


چهارشنبه 22 خرداد 1392 :: نویسنده : یلدا

دهانم  بسته اند
به جرم سکوت
میدانی در این روزگار چه جرم بزرگیست ؟؟
و چه دردی دارد آنکه ناگفته ها دارد
و بر دهانش قفل خموشی زده اند ؟؟

آری کلماتم را به حصار دندان هایم میکشم
لیک زندان بان این قفس من نیستم
لبانم به مُهر بی خردان و کوته فکران

محکوم سکوتند...

 

یلدا....

 

 





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


دوشنبه 6 خرداد 1392 :: نویسنده : یلدا

شعری نو به تازگیه همه شعرای نیما

جانی تازه دمیده شده

بر رگهای خودکارم

اینبار نه با چشمی خیس

نه با دستانی لرزان

قلم بر کاغذ سپید نقش میزند

همه پاکی این دفتر را به تباهی میکشم

تا بدانی ، تا بخوانی  اینبار

نه نبض صامت دلم ، نه لرزش صدایم

از آن تو نیست

نه در هوای عطر تو مدهوشم

ونه به خیال داشتنت قاصدکی راهی پنجره ات میکنم

و نه حتی

نگاه مهربانت قلبم را به شماره می اندازد

گذشته ها را به سُخره میگیرم  و میخندم

لبخندی به تلخی آخرین نفس های احساسم

اما میخندم

و تو میخوانی از این سردی

که دیگر سودای تورا نه در دل

نه در سر ندارم

تمام شده ای

به سادگی نوشیدن یک فنجان قهوه تلخ و غلیظ........

کنار پنجره بهار چقدر آرامم

آرامشی غرق در هبوط همه ثانیه های عجول زمان

تمام شدنت به رهایی مرغ دلم می ارزید

 

یلدا....

 





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : یلدا

به قدر یک فنجان چای دو نفره صبر کن

 بی آنکه نگران نگاه خیس من باشی

دمی آسوده نفس بکش

بی آنکه دلواپس قلب خاموش من باشی

پنجره دلتنگی هایم را رو به خواستنت بسته ام

اشتباه شیرین دلم را به رخ این بغض سنگین نکش

بگذار و برو بی آنکه نگران دلی باشی که بی صدا

در پس ثانیه های دوست داشتنت تباه شد

قصه ی غریبی نیست 

تکرار خواستن ها و نداشتن ها

قصه ی دلهای همیشه تنها

فنجان چایت که به پایان رسید

آخرین خط این قصه را ناتمام بگذار و برو

 

یلدا

 





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : یلدا

به خیال بودنت بگو

اینقدر این هوای لعنتی دو نفره را

به رخ تنهایی هایم نکشد..

در تصورم نمیگنجید روزی از بهار بیزار شوم

اما خاک خیس خورده و نم نم باران

بهانه ی شبنم روی گونه ام شد ...

و دردی به وسعت همه زیبایی های بهار

چقدر باید با هر نفس عمیق در این هوا

درد نبودنت و نداشتنت را  فرو بدهم....؟

دردی که تا عمق زیرین احساسم نفوذ میکند ....

لعنت به این هوای بهاری دو نفره ...

لعنت به همه آهنگهایی که تیر خلاصی هستن

برای شکستن بغضم ...

و اشکها و هق هق هایی که شانه ای برای آرام شدن ندارند

لعنت به این همه تلخی ...

 

یلدا...

 





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : یلدا

قلم را بر کاغذ مینشانم    اما سبب سکوتش هیچ نمیدانم

نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد   از کجا شروع باید کرد

نوشتن برای توست که کاری سهل نیست و قلمم شرمسار از آن

ترس آن دارم ، لایق نباشد ، کلمات مقصور من

گفتن از بزرگی ها و زیبایی های بی حد آسان نیست

مادرم

ای اسوه ی همه شکوه و جلال خدا

آری تو ای مظهر عشق بی حد و ناب ، عشقی به زلالی آب دیده

جاودانه تر از شب یلدا و به سپیدی روشن ترین روز خدا

به رنگ شکوفه های بهاری و به پاکی برف به زمین ننشسته

به شیرینی میوه های تابستان و به آرامش باران پاییزی

نه مادرم

مرا یارای گفتن از مهر تو نیست ، از دستان همیشه گرم و

آغوش بی نهایتت که پناه همیشگی من است ....

مرا معذور دار که قلم نمیچرخد ، برای گفتن از تو که بی انتهایی...

مجالی ده مرا ... به قدر یک نگاه مهربان و بوسه ای بر گونه ات

مادرم بدان که دنیای منی

باشد که پرودگارم گلهای بهشتی را لایقت بداند که منِ حقیر را

توان قدردانی از تو نیست ..

به بیکرانه های آسمان سوگند مادرم

مادری تنها واژه ای ایست که لایق توست

 

روزت مبارک بی همتاترین عشق عالم ...

 

یلدا....

 

 





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


محتاج شانه ای نیستم که بر آن تکیه کنم .. اشکهایم را بهانه ای نیست..

تکیه بر شانه ی خود کنم

 ناگزیر و بی مجال روانه خواهد شد بغضم از راه گلو بر نرگس چشمانم ...

لغزشی به سوی گونه ام ، باغچه ی گّر گرفته از عطش

سیراب خواهم کرد گلهای لبخندِ خشکیده بر لبانم را ..

تلخی حسم را  جرعه جرعه مینوشم ، به نافرجامی چرخش قلم بر آسمان

آسمانی  که گمان میکردم سپید باشد و پّر ز قاصدک های خوش خبر

پرندگانی آزاد  و رها از بند اسارت خاک ...

چه نجوای غریبی است.... آوای خوشی از دوردستان

به گمانم آوای چکاوکی باشد بنشسته  بر شاخه ی خیالم....

به رنگ سرخی که آفتابِ غروب بر چهره ام بنشانده

همگان باور به ساز ناکوکم دارند ...

باشد ای یاران زین سبب مرا ملالی نیست ... پندارتان هر چه باشد ..

نه من آنم، !!!!! که من آنم که خود دانم ...

یلدا.....

............................................................................................

مسخ این سایه های افتاده بر زمانه ام شده ام

آنقدر که فکر ثانیه های بی قرار, آب راهه های چشمم را ناخودآگاه بر گونه ها ظهور میدهند.

 نه قراری برای قهر از زمانه ام سو سو میزند و نه!!!!!!!! پایی برای نگاه داشتن این نگهبانان اشک

 لاجَرَم به جرم سادگیه دستانم, نتهای زرد سازم را پرواز میدهم.

 چه سخن؟! چه کلام؟! اینجا, کلامها راه آسمان را بغض کرده اند که بی هنگام سخن از بارشِ سکوت میدهند.

 برای خودم کمی آنطرف تر از هبوط دانه دانهء حرف, ستارگان چشمم بالا میروند.

 انگار جاذبه ای نیست در این بُعد زمان. وقتی که آسیابان دردهایم, دندانهای بی جانم میشوند.

و سحرگاهان هنگامه ای, که به آرامی سخن از آرامش صبح میدهند

 باز هم من می ایستم بر بلندای آسمان سفید دفترم,به پرواز قلم

زندونی....

ممنون از دوست

قلمت پاینده ... پیروز باشی

 





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


یکشنبه 25 فروردین 1392 :: نویسنده : یلدا

رو به سرابی دلخواسته در انتهای نگاه تو رهسپارم

سرابی شیرین تر از همه حقیقت های دروغین

به انتهای مسیر اندیشه نخواهم کرد هیچ

مرا خیال رسیدن نیست

که رسیدن فنای سراب است

از دور به تماشا مینشینم

بیم از دست دادنت ، نای رفتن از کفم ستاده

در باورت هست؟ مرا حتی مجالی نیست

مجال رهسپار شدن

در مسیر خیال واهی تو ....

*یلدا*





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


چهارشنبه 14 فروردین 1392 :: نویسنده : یلدا

قدحی تاکه سیراب کنم این تشنه را...چند روزیست مهمان این تن خسته را

چشم امید به فرداهایی دگر.....نداشتم باور گذر دقایق پیوسته را

تا که به خود آمدم از بهر جواب......دگر نیافتم همه عمر از دست رفته را

آه از بنیاد بر آید اما چه سود......باز نگردد به نرگس اشک از دیده سفته را

چه کس را یارای راندن است  ......این جغد شومِ بر بام خانه نشسته را

جوانی از کف برفت و عمرگران هم.....نباشد چاره ای این باغ به خزان خوگرفته را

 

*یلدا*





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


جمعه 25 اسفند 1391 :: نویسنده : یلدا

خانه ات سرد و بی روح

نه سردی از انجماد فصلی سرد

لرز دستانت از بی مهری آدمهاست

داشته هایت به قدر کفایت نیست

سفره ات خالی

دستت خالی

دلت....     

سکوتت را فریاد بزن

میدانم گوش فلک را کر خواهد کرد روزی

طرحی بزن و نقشی

نقش اجاقی خیالی با آتشی

گرم و سوزان

دلت را خوش کن به طرحی واهی

اما شک دارم این انجماد را چاره ای باشد

گاهی به یک رویا باید دل خوش کرد

*یلدا*

 





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :


پنجشنبه 17 اسفند 1391 :: نویسنده : یلدا

نگاهت نامم را فریاد میزند

در سکوتی غرق در هبوط نگاهم

کنار او ایستاده ای و مرا تاب ماندن نیست

بس است دیگر ...صدای تپش قلبت

گوش خیالم را کر  کرده

صورتت را هم که برگردانی

نگاه ذهنت سمت من است

چه سنگین است این نگاه

میان این هیاهو و ازدحام ...

صدای نفس های تورا با من چکار است

شک دارم آنکه کنارت میخندد

متوجه عطر دلنشین پیراهنت باشد حتی

همه داشته های نداشته ام را بگیر و برو

مرا تاب تحمل ضجه های لبخندگونه ی دلم را نیست

به هر باری که او صدایت میزند

جانم گفتن هایت جانم را به فنا میبرد

مرا تاب صدای  خنده های او را در جواب نگاه شیطنت بار تو نیست

دیگر بس است .....

 





نوع مطلب : شعر و دلنوشته های من، 
برچسب ها :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
درباره وبلاگ

دوست عزیزم، از اینکه دقایقی از وقتت رو اینجایی خیلی خوشحالم. من تو این وبلاگ شعر ها و دلنوشته های خودم رو میذارم

شعرهام فقط صدای دلمه که بروی کاغذ میاد و هیچ ادعایی ندارم.

مدیر وبلاگ : یلدا

نویسندگان
پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


Yahoo Status by RoozGozar.com

كد تعیین وضعیت یاهو